تبلیغات
پورقنبر - خوشبختی
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

خوشبختی

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ >اما خود نیز علت را نمی دانست.
>روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
>به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
>پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
>آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
>ما خانه ای حصیری تهیه
 کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
>بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
>پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
>نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!
>اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
>پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
>نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
>باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
>به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
>پادشاه بر اساس حرف های نخست
 وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
>آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
>با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
>آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
>آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
>او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
>فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
>اما خسته
 و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
>آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
>و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
>تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
>که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
>او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
>پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
>نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً
 به عضویت گروه 99 درآمد!!!
>اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
>
>
>--
>خوشبختی ما در سه جملهاست : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
>ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.



نوشته شده توسط :
شنبه 21 آبان 1390-10:59 ب.ظ
نظرات() 

How did the Achilles tendon get it's name?
دوشنبه 27 شهریور 1396 12:07 ب.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some help from an established blog.
Is it tough to set up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about setting up my own but I'm not
sure where to begin. Do you have any points or suggestions?
With thanks
How can we increase our height?
شنبه 18 شهریور 1396 06:49 ق.ظ
This is my first time visit at here and i am actually
pleassant to read all at alone place.
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:51 ب.ظ
Nice blog here! Also your website loads up fast! What
host are you using? Can I get your affiliate link to
your host? I wish my web site loaded up as fast
as yours lol
How long do you grow during puberty?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:01 ب.ظ
Hmm is anyone else having problems with the pictures on this blog
loading? I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the blog.
Any suggestions would be greatly appreciated.
Foot Issues
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:33 ب.ظ
Hey! Someone in my Myspace group shared this site with us so I came to look it over.
I'm definitely enjoying the information. I'm book-marking and will be tweeting this to my followers!
Superb blog and amazing design and style.
Asgari
یکشنبه 22 آبان 1390 11:53 ق.ظ
با شما 100 % موافق هستم ، تقریبا همه ما نكات ریز زندگی را میدانیم ولی كو مرد عمل ؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر