تبلیغات
پورقنبر - باخشونت هرگز
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

باخشونت هرگز

الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴿آل عمران ۱۳۴
 
سخت آشفته و غمگین بودم
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را 
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آن طرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می‌لرزید...
 پاک تنبل شده‌ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
 ما نوشتیم آقا"
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می‌کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختیکرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……
 
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
 
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
 
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید
 
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما 
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است
درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….
 
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
 
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
 گرهی بگشایم
 
با خشونت هرگز...
 با خشونت هرگز...
   با خشونت هرگز...



نوشته شده توسط :
یکشنبه 1 آبان 1390-10:13 ب.ظ
نظرات() 

Do you get taller when you stretch?
یکشنبه 26 شهریور 1396 03:41 ق.ظ
You could definitely see your skills in the article you write.
The sector hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to mention how they believe.
All the time go after your heart.
feet problems
شنبه 25 شهریور 1396 11:27 ب.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this blog. It's simple,
yet effective. A lot of times it's hard to get that "perfect balance" between usability and visual appeal.

I must say that you've done a very good job with this.
In addition, the blog loads extremely fast
for me on Firefox. Superb Blog!
Foot Issues
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:13 ب.ظ
Attractive component to content. I just stumbled upon your website and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your weblog posts.

Any way I'll be subscribing in your augment and even I
success you get right of entry to constantly rapidly.
Asgari
یکشنبه 22 آبان 1390 01:07 ب.ظ
حكایت جالب و پرمعنایی بود ، باشد كه از این دست نوشته ها تجربه كسب كرده و در زندگی استفاده كنیم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر